قهوه ی دکافئینه نباشیم بهترین حالت اینه که خود خودت باشی. خالص و رُک و این رو اون رو یکی. خیلی بده وقتی خودت نیستی، جراتش رو نداری، یاد نگرفتی خود خودت بودن رو. ولی همه می دونن خودت نیستی! تکلیفت با خودت

لطفا صبر کنید....
قهوه ی دکافئینه نباشیم بهترین حالت اینه که خود خودت باشی. خالص و رُک و این رو اون رو یکی. خیلی بده وقتی خودت نیستی، جراتش رو نداری، یاد نگرفتی خود خودت بودن رو. ولی همه می دونن خودت نیستی! تکلیفت با خودت
لابلای سر و صدای بزرگتر ها صداش میاد: مامان شیر می خوام... مامان شیر می خوام... مامان شیر می خوام... مامان... مامان... شیر... شیر! فاصلهی بین گفتناش هی کمتر می شه و التماس صداش بیشتر ، ولی مامانش صداش رو نمیشنوه. سراغ مامانش
از این مامانای « این ور دلم درد می کنه، همه جام درد می کنه» س. سونوگرافی رو شروع می کنم و چه خوب که همه چیز خوبه. یهو وسط کار عطسهم میاد ، از اون عطسه بلندای حساسیتی بدون علت، که نمی
دوقلو داره. سنگین شده و سنگین حرکت می کنه و سنگین و پرسروصدا می خوابه. یه چال خوشگل هم رو لپش داره. با دوتا پسراش سروکله می زنم و هراندازه رو چندبار می گیرم، انقدر که تو سروکله ی هم پیچیدن و انقدر
از مریضای آخرِ یه روز شلوغه. بدو بدو میاد تو و بدو بدو میخوابه رو تخت و در حال آماده شدن میگه وااای خانم دکتر ، از «سکتهگی» مُردم! من عاشق واژههای جدیدم. واژه هایی که خلاصه و مفید مفهوم و حسوحال رو
یه داستان جدید با کلمات و ترکیبات تازه داریم. پُر هیاهو وارد میشه و در حال تکاپو برای اماده شدن میگه خانم دکتر ، اینجام ، اینجام ، «یه کم خیلی» درد میکنه و تاپ تاپ میزنه زیردلش. میگم یعنی چی؟ بالاخره یه
هر کدوممون برای توصیف عمق و شدت ناراحتیمون کلامی داریم که خاص خانوادهمون، شهرمون یا اصلا خاص خودمونه. بیشتر اوقات این کلام کم و بیش یه جوره. ولی گاهی هم جدید و جالبه. بهم پیغام میده بهش گفتن فرش
هفته های آخر بارداریه. دومین باره که پیش من میاد و از اون مورداس که هیچکدوم از اندازه های جنین با هم و با سن بارداری تطبیق ندارن. بار اول فقط یک ساعت طول کشید تا تموم سونوگرافی های دیگه از اول بررسی
قشنگ معلومه هول کرده. دور خودش و دور تخت می پیچه و با چادرش می خوابه. یه ذره آرومش می کنم تا بتونم کار رو شروع کنم. در حین سونوگرافی ازش می پرسم همه چیز تا الان خوب بوده؟ً تندتند جواب می ده
قدبلنده و تموم قد ایستاده روی چهارپایه ی کنار تخت. بلاتکلیف دست به کمر ایستاده و نمیخوابه و بالش رو نگاه میکنه. می رم تو می گم چرا نمیخوابی؟ میگه این متکا رو چیکار کنم؟ باید بذارم زیر کمرم؟ نگاهی به متکا بیچارهی