لطفا صبر کنید....

آخه چرا؟!

اندازه‌های جنین رو که میگیرم دور شکم یه ذره کمتر درمیاد و وزن جنین یه کوچولو کمه.

آروم همین‌ها رو بهش میگم. روی تخت نیم خیز میشه و با عصبانیت و تعجب میگه چررررا؟

از شدت عصبانیت «چرا» ش جا میخورم ولی باز آروم میگم من که نمی دونم چه اتفاقی در این مدت افتاده. باید با پزشک زنانت مطرح کنی ببینی چرا. کم غذا خوردی یا فعالیتت زیاد بوده یا…

نگاهی به مانیتور میکنه و دوباره نگاهی دلخور به من. انگار به حرمت جنین کوچولوش توهینی شده، تهمتی زده شده غیر قابل قبول. تا آخر سونوگرافی با فواصل نامنظم این « چرا» ها تکرار میشن، همه شون عصبانی، دلخور ، ناراحت از من.

نمی‌تونم از این قیافه ی دلخور از من و چراهای پشت هم غلیظ و خشمگین نخندم. رو دستش میزنم و با لبخند میگم بخدا تقصیر من نیست. باور کن من در کم شدن وزن نی‌نی نقشی ندارم. نگران نباش. درست میشه.

سونوگرافی تموم میشه و من میام تو اتاقم که گزارش رو امضا کنم. میبینمش از تخت اومده پایین، پشت من ایستاده، با حالتی تهدیدآمیز و دلخور چادرش رو زیربغلش جمع میکنه و باز میگه آخه چرا؟

از خنده ی من بالاخره لبخندکی میاد رو لبش و یه ذره نرم میشه. همین یه ذره نرم شدن بهش فرصت یه ذره تجسس در خودش رو میده، رخصت یه ذره فکر کردن. چادرش رو از زیربغلش رها میکنه، در واقع جستجوی چرا در من رو رها میکنه و درحال رفتن به سمت در میگه: آخه چیکار کنم، اصلا برای غذا خوردن اشتها ندارم. خیلی کم غذا میخورم!
همین که اینو میگه یهو انگار سبک میشه. برمیگرده طرف من و دوتایی میزنیم زیر خنده. اون همه چراهای غلیظ و عصبانی و دلخور و ناراحت جوابشون همین بود: کم خوردن 🙂

خیلی وقتا دنبال چراهامون خیلی دور و خیلی سخت نباید بگردیم. جواب چراهامون یه جایی خیلی نزدیک تر، یه جایی تو خودمونن.

فقط باید فرصت کنیم به خودمون یه نگاهی بندازیم.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید

برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.


پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *


logo-samandehi