لطفا صبر کنید....

دختر

داستان مال سال‎های کار کردن تو آبادانه.

تو‌ یه روز شلوغ شنیدم خانمی به منشی اصرار می کنه که من حتما باید برم تو. منشی هی می گفت نمی شه، آخه چرا اصرار دارین برین تو؟ ولی فایده نداشت.
وقتی نوبت بیمارش شد صداش کردم. برخلاف تصورم که فکر می کردم مادر یا مادرشوهر بیمار باشه زن جوونی رو دیدم یه کم از خود بیمار بزرگتر. آوردمش داخل و یواش ازش علت این همه اضطراب و اصرار رو پرسیدم. گفت این خانم که بارداره خواهرمه ولی هووی من هم هست. من سه تا دختر دارم.شوهرم گفت یا خودت و سه تا دخترت رو از خونه بیرون می کنم یا خودت برام یه زن بگیر که برام پسر بیاره. منم دیدم باز خواهرم هووم بشه بهتره. الان هردومون از ترس داریم می میریم که اگه بچه دختر باشه چی به روزمون می اد. گفته اگه دختر بود اصلا برنگردین خونه.

سونوگرافی جنین انجام شد و پسر بود. هیچوقت صحنه ی اشک ریختن اون دو خواهر رو تو بغل هم فراموش نمی کنم. مطمئنم اشک خوشحالی نبود. اشک تحقیر، ناتوانی، خشم، هراس و شاید هم نفرت از جهل و خودخواهی مردی که نامش شوهر بود.

جایی برای حسادت بین این دو هوو نبود. این دوتا بجز پیوند خونی برای حفظ بقا با هم و با سرنوشت همدست بودن.

جنسیت جنین رو بزرگتر و سیاه تر به فارسی نوشتم و هایلایت کردم و روونه شون کردم.

ولی غصه‎شون هایلایت شده سالهاست مونده تو دل.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب روی لینک روبرو کلیک کنید. کلیک کنید

برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید. کلیک کنید


پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *


logo-samandehi