لطفا صبر کنید....

چاقِ خوشحال

صدای خواهنده ش رو میشنوم که میگه من حتما عکس و سی‌دی (به عبارتی همون لوح فشرده) جنینم رو میخوام. تلاش منشی‌ها برای کم کردن اشتیاقش، که اگه نشد تو ذوق تپلیش نخوره و قهر و غضب نکنه، فایده نداره. میگن تپلی هستی، میگه زن برادرم هم تپل بود. میگن سن بارداریت بالاست، میگه زن برادرم هم همین موقع مراجعه کرد. هرچی میگن و هر دلیلی میارن با یه دلیل دندون ِزن برادرشکن وِتوش میکنه.

کارش رو شروع میکنم. انقدر تُپله که انگار از پشت یه دیوار کلفت بتون آرمه دارم جنین رو میبینم.
دادم درمیاد که آخه چقدر تپلی؟
رو تخت نیم خیز میشه، تندی برمیگرده تو صورتم، دستش رو درفاصله‌ی یک تا دوسانتی صورتم تکون میده و میگه: میددددونی من چنننند کیلویی به دنیا اومدم؟
با تته پته میگم نه بخدا، از کجا باید بدونم.
میگه پنننننج کیلو!!!
یهو ترسم می‌ریزه و از حالت دفاع ِ خشن از تپلی با قدمت از نوزادی تا کنونِش میخندم. با خنده‎ی من میخنده. میگم یعنی از همون بدو تولد گازش رو گرفتی و با همون دنده روندی تا الان؟
میگه آره دیگه. حالا خدا کنه دخترم هم اندازه ی خودم تپل باشه.

کم میبینم کسایی که با خود خودشون خوب باشن. نه اینکه چاقی خوب باشه.ولی اینکه این مامان ِتپل تپلی بودنش رو پذیرفته، با خلقتش راضیه و برای دخترش هم تپلک بودن رو آرزو میکنه خیلی خوبه.

وقتی خودمون با خودمون کنار بیاییم، دنیا و دنیایی‌ها و کائنات هم باهامون کنار میان. حالا من گردن و شونه‌م بشکنه و نتونم عکس جنین رو بدم… مهم نیست.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.

logo-samandehi