لطفا صبر کنید....

راه راه!

گوینده ی رادیوئه. با صدایی بس قشنگ، از اون صداها که دلت می خواد چراغها رو خاموش کنی و چشمات رو ببندی و باهاش حافظ و سهراب سپهری گوش کنی و به غم روزگار بگی وِلِش.

صداش خیلی قشنگه، یه دختر خیلی قشنگ هم تو دلش داره. میپرسم اسمش چیه؟

اسمش رو میگه و همین طور که داره دخترکش رو نگاه میکنه، شروع می کنه به خوندن. انگار که اون ور دلش تو مرکز رادیو نشسته و برای ما، من و دخترکش، این ور دلش، شعر میخونه. شعر، شعریه از شیخ اجل، سعدی… .

مَلِکا، مَها، نگارا، صنما، بُتا، بهارا ،
متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری ( متن کامل شعر )

میخونه و من ِ عاشق شعر با صداش میرم به عرش. دلم میخواد چشمام رو ببندم و تا صبح برای دخترکش شعر بخونه و من همون جا تو عرش بمونم.
من پشت دستگاه تو اتاقم و شیخ سعدی تو ارامگاهش تو شیراز هرکدوم تو حس و حال خودمونیم، دخترک هم تو حس و حال خودش، هرکدوم یه جایی از عرش خدا، که یهو ریتم و تُون اون صدای بهشتی عوض میشه و میگه: اون راه راه ها چی ان؟
با کله از عرش میافتم رو فرش. صدای آخ شیخ سعدی رو هم بعد از سقوط از عرش میشنوم.
میگم: راه راه؟ چی؟
میگه اونا، اون راه راه سفیدا.

دنده های دخترک رو راه راه دیده. وسط شعر خوندنش. عیبی هم نداره، میشه این طور هم دیده شه، ولی انقدر بین اون صدا و حال وهوا و شعر و شیخ سعدی و عرش و این توصیف تناقض هست که نمیشه نخندید. با هم کلی میخندیم، دخترک و شیخ سعدی هم.

راستش تو این زمونه ی عجوج مجوج فقط با خنده س که میشه جا برای جا دادن این همه تناقض پیدا کرد. تناقض هایی با جورواجوری از عرش تا فرش. تناقض هایی از جنس نوازش شاعرانه تا راه راه دیدن.

 

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.

logo-samandehi