لطفا صبر کنید....

یافت آباد

در طی فاصله‎ی بین اتاق رادیولوژی و‌سونوگرافی کنار سالن دیدمشون. آقا با کت سورمه ای، سر در گریبان موبایل و خانم کنارش. محاسبه‌ی اضافه وزن رو میشه از تقسیم تعداد صندلی اشغال شده بر تعداد نفرات تخمین زد. دوتایی با هم سه تا و نصفی صندلی رو پر کردن، یعنی هرکدوم یک صندلی و هفتاد و پنج صدم. بالای یک صندلی میشه « تپل» و بالای یک و نیم میشه «یه خرده بیشتر تپل».

تنها در خانه!

چند دقیقه بعد صدای آقا رو شنیدم که میگفت: ما وقت داشتیم ولی دیر رسیدیم. بچه‌مون رو گذاشتیم خونه در رو روش قفل کردیم و اومدیم. ما رو راه بندازین بریم!

نگرانِ اون بچه‌ی تنها میشم. خانم که میاد تو میگم آخه در رو به روی طفلی قفل کردین اومدین؟ میگه آخه از یافت اباد اومدیم با موتور می‌اومدیم نمی‌شد بیاریمش. کسی رو هم ندارم.

یافت آبادی ها به بهشت می روند

دادم میره هوا: موتور؟ باردار هفت ماهه؟ تو این وضع تهران؟ از یافت اباد؟

هفت ماهه‌س و خوب طبیعیه که هم در محور ایکس هم در محور ایگرگ اون بالاهای محور باشه.

آقا رو به یاد میارم که علاوه بر یک و هفتاد و پنج صدم صندلی اگه نصف سومی رو هم بهش می دادن بدش نمی اومد و راحت تر می نشست. رو موتور تجسمشون میکنم. آقا که حتما دوسوم نشیمن موتور رو به خودش تخصیص میده. اصلا جای تخفیف هم نداره. سهم شکم برامده‌ی هفت ماهه هم که بدون درنظر گرفتن بدنه‌ی اصلی پشتش یک سوم باقیمونده رو به خودش اختصاص میده. بقیه‌ی خود خانم، اون بقیه‌ی وصل به شکم کجا میشینه؟

نتیجه‌ی محاسبات و تخیلاتم رو بهش میگم که حتما رو دم اسب میشینه. ولی مشکل اینجاست موتور که دُم نداره.

می‌خندیم و قول میده که دیگه موتور سوار نشه، ولی میدونم قولش قول مردونه نیست. میدونم هزینه‌ی اسنپ و آژانس زیاده. میدونم خودشون هم میدونن موتور خطرناکه. میدونم چقدر راهشون دوره. کوچه‌ی امامزاده حسن و مغازه‌ی جعفر جنی و دوران دانشجویی و بچگی یاسمین رو بخوبی به یاد دارم.

اون حیاط گنده ته اون کوچه‌ی باریک و شلوغ، پُر از لباس بچه، با قیمتهای خیلی کمتر از مرکز شهر. همون لباسها، ولی خیلی ارزونتر. انبوه لباسهای روی هم و خود جعفر جنی که بلند بلند مردم رو به داخل حیاطش دعوت میکرد به وضوح یادمه و خوشحال میشم وقتی میشنوم که جعفر جنی و شیوه‌ی بدیع فروشش کماکان برقرارن.

خیلی خوبه یه تیکه هایی از این شهر با آدماش قید زمان رو بزنن و بمونن، همون طوریکه بودن، همون طوریکه اولین بار شناختیشون. امروزی نشن. بمونن تو دیروز.

با هم دوری تو کوچه‌ی امامزاده حسن میزنیم و برمیگردیم رو تخت سونوگرافی. دوباره ازش قول میگیرم، هرچند دوباره باز مطمئنم رو قولش نمی مونه. یعنی نمی تونه بمونه. باید رو دم اسب سوار بشه و پسرکش گاهی تو خونه ی با در بسته منتظر برگشتن مامان و بابا بمونه. فقط کاش نفهمه در به روش قفله. وقتی ندونی زندونی هستی سخت نمی گذره.

آگاه بودن از در بسته‌ای که نمی‌تونی بازش کنی سخته، مخصوصا وقتی منتظر باشی.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.

logo-samandehi