لطفا صبر کنید....

مامان پر هیجان

اهوازیه، با اون با نمکی و شلوغی ویژه ی اهوازی ها. با خنده وارد می شه و پر سروصدا دراز می کشه و بی وقفه مثل موسیقی متن، همگام با من حرف می زنه و سوال می پرسه: این کجاشه؟ حالش خوبه؟ سالم بود؟ جنسیتش چیه؟

می گم وای! یه ذره زبون به دندون بگیر. تو چرا انقدر هولی! فکر کنم سر عقد بار اول خوندن خطبه بله رو گفتی.
از خنده ریسه می ره و می گه ارررره، وسطای بار اول خوندن خطبه بله رو گفتم. مامانم انقدر چشم غره رفت و لب گزید ولی فایده نداشت.

می خندیم و یه ذره، یه کوچولو آروم می گیره. یادآوری خاطرات اون روز یه ذره از هیجانش کم می کنه و خدا رو صدهزار بار شکر، به من رخصت کار می ده تا جنین بامزه ی خیلی خیلی شیطونش رو ببینم. فکر کنم چندین سال بعد خودش سرسفره ی عقد این کوچولو لب گزان و چشم غران باشه.

تاریخ تکرار می شود. بدون شک.

برای دیدن بقیه ی داستان ها کلیک کنید


پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *


logo-samandehi