لطفا صبر کنید....

سوپ

‌میگه: مادربزرگ همسرم می خواست بمیره، برای همین باید میرفتیم شیراز، ولی من نرفتم. میخواستم با شما پسرم رو بیینم.
سونوگرافی رو شروع میکنم، ولی نمی تونم نپرسم آخه یعنی چی میخواست بمیره؟
میگه حالش خیلی بد بود، دیگه گفتن ای سی یو هم بستریش نکنین، بذارین تموم شه، ولی حالش خوب شد، امروز هم دلش سوپ خواسته.
انگاری دلش نخواست بمیره.

حالا میفهمم. اون «میخواست بمیره» یعنی حالش طوری بود که انگاری قراره بمیره.

در «اون انگاری دلش نخواست» هم باز خودش نقشی نداشته، اوضاع احوال جوری شده که موندنی شده. تنها جاییکه خواستنش واقعی بوده خواستن سوپ بوده.

زندگی مون پُره از این خواسته های نخواسته و نخواسته های نخواسته.
یه شب میخوابیم و پا میشیم و پُر میشیم از نخواسته هایی که هوار میشن رو شونه مون. پُر میشیم از خواسته هایی که نخواسته از دستشون میدیم.
پُر میشیم از انتظار برای اینکه دوباره چی برامون خواسته میشه و دلمون رو خوش میکنیم به کاسه سوپی که میتونیم بخواییم.

کاسه‌ی سوپمون رو آروم آروم مزه کنیم و انبوه خواسته های نخواسته و نخواسته‌های خواسته‌مون رو بسپریم به دست «این نیز بگذرد».
یه جوری تسلیم جبر شدن.

و …
آخیش … داستان مطب.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.

logo-samandehi