لطفا صبر کنید....

بسپر به باد

نگاه کردن حال و هوای آدما تو کِرختی اول صبح دیدنیه، جورواجور و رنگ وارنگ. اگه فرصتش رو پیدا کنی البته.
تو ترافیک بی دلیل و توجیه اول صبح پذیرفتم که طبق اظهار نظر صریح « ویز » عاقل و همه چیزدان، حداقل بیست دقیقه در همین نقطه ماندگارم، حالا با ارفاق و امیدواری ده سانت رو به جلو در مدت پنج دقیقه.
تصمیم گرفتم تقدیر رو بپذیرم و حرص نخورم و از این فرصت برای سیر وسفر در احوال آدما استفاده کنم.

مرد اخموی ماشین دست چپ اصلا جایی برای سیر و سفر در احوالات نداشت. انقدر عضله های بیچاره ی بین دو ابروش درگیر تلاش برای ایجاد و حفظ یه اخم بسیار عمیق بودن که صدای ناله شون به گوش میرسید. از خدا خواستم کمکش کنه و خواه ناخواه نگاهم افتاد به ماشین دست راستی.

آقایی میانسال با کت و شلوار و عینک آفتابی، با ماشین تر و تمیز و با انگشت سبابه ی چپ تا محل تلاقی با کف دست در سوراخ بینی.
حرکات ریتمیک انگشت سبابه شبیه رقص سماع بود، نمی شد ازش چشم برداشت.
می چرخید و می چرخید و می چرخید و معلوم بود هیچ نقطه ای رو از چشم نمی ندازه.
نتیجه ی این چرخش بین دو انگشت سبابه و شست قرار گرفت و قبل از وداع در زیر نور آفتاب از همه ی زوایا بررسی شد و پنجره باز شد و… حاصل این همه زحمت سپرده شد به باد!
نگران چسبیدن این سپرده بر باد به ماشینم بودم که خداروشکر باد یاری کرد و با خودش بردش به صبح پیمایی.
گره ترافیک باز شد، آقای دست راستی سبکبار و فارغ با همون انگشت سبابه روی فرمون ضرب گرفت و دنده چاق کرد و… همه رفتیم پی روزمون.

فکر کردم بد نیست هرروز اول صبح همین رقص سماع رو با فکرمون بکنیم.
انگشت سبابه رو تا اون ته بکنیم تو تاریکی ها و گیر گرفتاری ها و رنجیدن ها و نگرانی ها، بچرخونیم و بچرخونیم وبچرخونیم و یه گوله ش کنیم و… بسپریمش به دست باد.

• باد ببردشون تا ناکجا.

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید

برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.


پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *


logo-samandehi