لطفا صبر کنید....

بخند

از در که اومد تو، بار منفی‌ش هوار شد رو دلم.
گردن کج، چشمها دوخته به زمین، شونه ها افتاده، پاهایی که لخ لخ رو زمین کشیده می شن.
یه بچه ی ۱۱ ساله داره، سه بار سقط، ۱۱۰ کیلو وزن و چند تُن بار منفی.
هرچی سعی کردم نگاهش رو به تله بندازم و اون تماس چشمی یه رو برقرارکنم نشد که نشد.
با وحشت به مانیتور خیره بود و فقط منتظر خبرای بد و زیر لب هم تند و تند دعا می خوند.
آخر دیگه صدام دراومد که وای! خفه شدم از غصه ت. بابا بخند، حالا که بچه ت زنده س. اصلا بیا گوشه ی لبات رو بکشیم بالا و همونجا بدوزیمشون. قلبم گرفت انقدر آه کشیدی!
یهو با دستاش دو گوشه ی لبش رو گرفت و کشید بالا و یکی از قشنگ ترین لبخندها رو تحویلم داد. ترکیب اون صورت غمگین با اون لبخند بامزه معجونی شد که خودش رو به خنده انداخت. با خنده و شوخی نی نی رو دیدیم که خوب بود و باخنده خداحافظی کردیم و قول داد از این به بعد بخنده، هرچند با کمک دستاش!
موقع بیرون رفتن لخ لخ کشیدن پاش دیگه شنیده نشد خداروشکر!


دیدگاه

Your email address will not be published. Required fields are marked *