لطفا صبر کنید....


تو شکم مامانش گوله شده و خودش، خودش رو و دست و پاهاش رو سفت بغل کرده.
میگه چقدر سخت خوابیده. چقدر جاش تنگه.
میگم نه، چرا سخت؟ اون که نمی دونه جور دیگه ای راحت تر هم میشه خوابید. فکر میکنه دنیاش همین قدره. خودش رو اندازه ی دنیاش میکنه.

اگه می‌دونست می شه جایی باشه که پشت صاف کنه و دست و پا دراز کنه، آره، اون وقت اینجا سختش میشد. مثل ماهی سیاه کوچولو، که وقتی فهمید اون‌ور برکه‌شون دنیا ادامه داره و چقدر بزرگه، برکه شد براش زندون و دلش رو زد به دریا.
دیگه موندن تو برکه براش سخت شد.

‌• گاهی ندونستن بهتره. گاهی اونهایی که نمی دونن، نمی‌بینن، نمی‌شنون، نمی‌خونن، دنیاشون همون برکه‌ی کوچولوشونه، راحت تو همون برکه‌شون گوله میشن و روزمرگی میکنن، بی‌خیال و بی‌خبر از اقیانوسی که حق‌شونه، سهم‌شون از دنیاست.

سخته دونستن و فهمیدن و مثل ماهی سیاه تو برکه گوله شدن.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.



نام‌های خانوادگی خارجی بی مزه‌ن، تخیلت رو بیدار نمی کنن، کنجکاوت نمی‌کنن، برعکس نام‌های خانوادگی ما. تو ایران‌مون هرنام خانوادگی یه داستان پشتشه. داستانی که شروعش از روزهای پدربزرگها یا خیلی قبل تر از اوناس. داستانی که از یکی بود یکی نبودش تا رسیدن یا نرسیدن کلاغه به خونه‌ش یه عالمه حکایت داره. اینکه چی شده و چرا تو اون روزهای اجبار برای انتخاب نام خانوادگی این نام انتخاب شده، قصه‌ای داره و شرح حالی. بدیهی‌ترین حالتش اشاره به محل تولد یا شغل ابا اجدادیه. خیلی وقتها هم داستانی شنیدنی پشت سرشه.

دوست دارم و عادت کردم به دقت به نام‌های خانوادگی. خیلی چیزها ازش یاد گرفتم، قصه‌ی آدمها، جاهایی از ایران‌مون که حتی اسمش رو هم نشنیدم، حکایت روزهای قدیم. و وقتی دارنده‌ی این نام خانوادگی خبری از چرایی نامش نداره حسابی دلخور میشم، مثل این نام، اشک تلخ.

نام خانوادگیش رو که می‌بینم دلم رو برای یه قصه‌ی درست حسابی صابون میزنم. منتظرم شرحی بشنوم از دلی شکسته، عشقی ناکام، فراقی جانسوز.
اشک شوره، گاهی میتونه اشک تمساح باشه. یه جایی هم تو کرمانشاه داریم اشک شیرین نام، ولی چرا این اشک تلخ بوده، بایدحکایتش شنیدنی باشه.

نمی‌دونه چرا اشک پدربزرگ تلخ بوده. نمی‌دونه اصلا چرا اشک ریخته که بعد تلخ از آب درومده باشه. کسی خبر از حال مردی نداره که اشکش تلخ بوده.
این نام فامیل میشه یه داستان با انتهای باز، که میشه براش هزار جور نوشت و گمان کرد، که چی شد که کلاغه به خونه‌ش نرسید. که چرا اشک پدر بزرگ تلخ شد.



میپرسم اسم پسرت رو چی گذاشتی؟ میگه هنوز اسم نداره. پسر صداش میکنیم. شوهرم یه جدول تو کامپیوتر درست کرده، اسم‌ها رو نوشته و جلوشون ارزیابی هامون رو تیک میزنه و خط میزنه تا به نتیجه برسیم. یه جدول بلند بالا از اسم‌ها داریم.

پسرک رو تجسم میکنم که تو دل مامانش دستش رو زده زیر چونه ش و تکاپوی مامان و باباش رو برای انتخاب اسم میبینه، هیچکس ازش نظرش رو نمی‌پرسه و در هراسه که آخر از بین این همه تیک خوردن و خط زدن برای تموم عمرش به چه نامی خونده خواهد شد.

میگم با این وسواس چطور ازدواج کردین؟
میگه اون موقع هم شوهرم یه جدول داشت از خواستگاری هایی که رفته بود. هربار یه چیزایی رو تیک میزد و خط میزد و سی بار خواستگاری کرد تا به من رسید. من هم سخت انتخاب بودم ها، ولی جدول نداشتم.

جَوونی رو تجسم می‌کنم که سی بار دسته گل و شیرینی به دست میره تا یار زندگیش رو طبق جدول تنظیمیش پیدا کنه. تجسمش می‌کنم که بعد از خواستگاری میاد پشت کامپیوترش و قد و وزن و چهره و طرز بیان و شغل و خانه داری و خانواده و رشته‌ی تحصیلی و شغل و یه عالمه‌ی دیگه رو تیک میزنه و خط میزنه و نمره ها رو جمع میزنه تا یار زندگیش رو پیدا کنه.

شاید هم بد نباشه، جدول داشتن برای هرچیزی، حالا نه تو کامپیوتر، تو دلمون، تو فکرمون، تیک زدن اون چه که دلخواهمونه، خط زدن نادلخواه ها. به شرطی که خودمون رو هم تو جدول بذاریم. خونه‌های جدول خودمون رو پُر و پیمون تر کنیم. یادمون نره خودمون هم چیزایی داریم که باید خط بخوره، و یادمون نره که گاهی به خودمون هم نمره بدیم.



سونوگرافی داپلر بارداری داره. یعنی بررسی عروق جفت و جنین. میگم دلیل خاصی داشته که داپلر درخواست کردن؟ گاهی دلیلی داره، مثل عقب بودن رشد جنین یا بررسی چسبندگی جفت. گاهی هم دلیل خاصی نداره.

جوری فکر میکنه که فکر میکنم دلیل رو میدونه. میگه شاااااااید چون زیر دلم خیلی درد میکنه و چپکی بهم نگاه میکنه ببینه دلیل قابل قبول هست؟
میگم نه، داپلر کاری با درد نداره.

باز دوباره یه جوری فکر میکنه و نگاهش به درونش یه جوری عمیق و دلیل‌یابه که فکر میکنم این دفعه دیگه دلیلی داپلر پسند پیدا کرده.
میگه آهان، شااااااااید چون تخمدان‌هام پلی کیستیک بودن و الان هم تخمدان راستم کار نمی‌کنه.

میگم آخه از کجا از بیکار بودن تخمدان راستت خبر داری؟ و اگر پلی کیستیک هم بوده الان که بارداری، دیگه کاری باهاش نداریم و… ببین جانم، خیلی راحت بگو نمیدونم دلیل درخواست داپلر چی بوده.

نفس راحتی میکشه و میگه نه نمیدونم چرا داپلر درخواست کردن. ‌

نمیشه که همه چیز رو دونست. البته خیلی خوبه که زیاد بدونیم، مخصوصا دلیل کارهایی که باید انجام بدیم یا ازمون میخوان که انجام بدیم. ولی وقتی نمیدونیم چرا، خیلی خوبه که بگیم نمیدونیم چرا و ندونستنمون رو با دانستنیهای جور دیگه رنگ و لعاب بهش ندیم.

دونستنِ رنگ شده و یه جور دیگه خیلی خیلی بدتر از ندونستن هست.



معلومه ماسک‌ش خونگیه. پارچه‌ی نخی قهوه‌ای گل‌گلی که پُر چین دوخته شده، و از زیر شیلد هم به چشمم میاد. میگه با این ماسک‌ها خفه میشدم. گفتم مامانم برام بدوزه. (داستان های مطبمون هم شده کرونا و ماسک)

یه جوری راحته وگَل و گشاد، مثل لباس خونه، وقتی بعد از یه روز پرکار میایی خونه و میکشی تنت و بوی خونه میگیری. یاد پیژامه‌های زن‎های قدیمی میافتم. الان هم هنوز میشه دید از اینا، تو ابیانه، یا روستاهای شمال‌مون. پیژامه‌های نخی گلدار و گشاد، که پایینشون جمع میشه و تا میشه میره تو جوراب.

خوشمزه‌ها جاشون تو گره‌ی چارقده، آب نبات قیچی‌ای، آلویی، سقزی، قایم شده تو گره. فضای بین جوراب و پاچه‌ی پیژامه هم همیشه یه چیزی رو تو خودش قایم داره، اسکناسی، ورقه کاغذی که دعایی یا شماره تلفن دکتری روش نوشته شده، کلید دری.

ماسک‌های سفت و تنگ و فیلتردار این روزها باکلاس‌ترن و درست حسابی، مثل این ساپورت‌های تنگ و چسبون، که شیکن و امروزی، ولی خفه میکنن و هیچی رو هم باهاشون نمیشه قایم کرد. این ماسک مامان دوز مدل اون روزهاس، روزهایی که میشد باکلاس و چسبون نبود، ولی کلی راحت بود و کلی چیزی رو تو دل جا داد.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.



از دریچه‌ی اتاقم صداشون رو میشنوم. صداشون مثل آدم فضایی هاست، دور و گُنگ و محو. این روزها چون نمیذاریم کسی تو سالن انتظار بمونه سالن خلوته و این صدای آدم فضایی‌طور پژواک میندازه تو فضا. ذهن آماده‌ی تخیل من هم فوری یه زن و مرد فضایی رو ترسیم میکنه که سفینه‌شون رو اول خیابون ِ نیلو پارک کردن، از اون سفینه‌هایی که هشت تا پایه داره و بالای سرش چراغ‌های رنگی روشن خاموش میشن. در سفینه باز شده، یه چنگک از تو سفینه برشون داشته آورده گذاشته وسط سالن انتظارمون و قراره من بچه‌ی فضاییشون رو ببینم.

یعنی چجوری میتونه باشه؟!

نوبتش که میشه و میاد تو میبینم خانم فضایی‌ای در کار نیست. یه خانم معمولیه. زمینی ِ زمینی، ولی پر از اضطراب کرونایی، با یه کلاه ایمنی خیلی پرابهت، چندلایه، هرلایه کلی ضخیم، با کلی تسمه و پیچ و دلنگ دلونگ. ماسک گنده‌‌ی نمی دونم اِن چندی رو تا زیر چشمهاش کشیده، دوتا دستکش دستشه و دوتا زیرانداز هم آورده. بخار تنفسش حفاظ روی صورتش رو محو کرده و به سختی میبینه. از ورای این همه لایه به سختی هم نفس میکشه، مخصوصا که حالا هیجان دیدن جنینش رو هم داره، ولی به هیچکدوم از این تجهیزات دستی نمیزنه.

اشک و خنده‌ی بعد از دیدن چهره‌ی گرد و معصوم جنین با اون دماغ گردالو و لبهای بامزه دیگه کلاهخود آدم فضایی‌طور رو کاملا کدر میکنه. ولی از ورای تموم این شیشه‌های لایه لایه‌ی بخارگرفته و ماسک گنده‌ی جلوی صورتش چشمهای نم آلودش رو میبینم که هم میخندن و هم گریه میکنن و خیالم راحت میشه که معجزه‌ی عشق هرجوری باشه دیده میشه، حتی تو چشمهای یه مامان ِ خیلی ترسوی ِ آدم فضایی‌طور.

صدای خوشحال و مغرور بابا فضایی رو می‌شنوم که میگه جنین کاملا شبیه خودشه و مامان فضایی از سهم خودش در این قیافه‌ی بانمک دفاع میکنه.
مامان و بابای فضایی میرن تا سوار سفینه‌شون بشن، شاید اونجا بی هراس و درست حسابی بشینن و این چهره‌ی بانمک رو نگاه کنن.

بگذرن این روزها، برای تموم دنیا. حتما میگذرن.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.



میگم وزن جنین ۲۶۷ گرمه. میگه یعنی چی؟ میگم خوب یعنی ۲۶۷ گرم دیگه. میگه نه، با یه میوه مقایسه کنین!

فکر میکنم شوخی میکنه. فکر می‎کنم میدونه سونوگرافی غربالگری چقدر چیزهای مهمی برای دیدن داره، خیلی مهم تر از تشبیه کردن جنین به پرتقال یا نارنگی که فراوون تو سایتها هست. دیدن جنین رو ادامه میدم و براش توضیح میدم و تموم که میشه میگه ولی نگفتین اندازه ی چه میوه ایه؟ و دلخوری اش رو موقع رفتن احساس می‌کنم.

میدونم این خاصیت این روزهای سنگینه. میفهمم فشار رو همه‌مون زیاده. میدونم استرس این ویروس ناخونده همه‌مون رو کلافه کرده، ولی این روزها این برخوردهای غیردوستانه رو زیاد میبینم. کاملا حس میکنم تلاشها رو برای انداختن سنگینی بار این روزها رو به دوش دیگری، تلافی کردن استرس‌های این اوضاع رو با گله کردن‌های بی انصافانه. بی‌حوصله خوندن همدیگه، ندیدن تلاش‌ها.

بهم بی‌حوصله میگن و تهدید به شکایت، بخاطر ندادن عکس رنگی به عزیزدلی که خودش میدونه دلیل رنگی ندیدن جنینش اضافه وزنشه، ولی این رو به همسرش انتقال نمیده و بار رو میندازه به دوش من.

گله می‌شنوم از مادری که از یه سونوگرافی بارداری انتظار دیدن تصویر جنینش رو داره و چون تصویر نداره تموم سونوگرافی رو زیر سوال میبره.
می‌شنوم و میفهمم و تا حد توانم توضیح میدم و یادم نمیره من در وهله‌ی اول یک پزشکم و بعد یک انسان. یادم نمیره که من یک نفرم مواجه با صدها آدم جورواجور، که همه‌شون رو از ته دل دوست دارم. و یادم نمیره که تو این روزهای پیچ در پیچ باید صبورتر، مهربون‌تر، شنونده‌تر باشم و باشیم.

روزهای سخت برای محک زدنه.
روزهای سخت میگذرن، پس باید تاب آورد با صبر و مهربانی.

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.



این روزهای کورونایی هرروز صبح بعد از رسیدن به مطب اولین کارم شنیدن آمارهای کوچه خیابونی و جمع و جور کردن ترس و هراس ها و پیدا کردن راه حله. ترس شون رو درک میکنم و خودم هم نگرانم، ولی با امارهای خاله خانباجی کنار نمیام و جلوش می ایستم و وقتی همکار جوونم که با وجود جوونیش همیشه ازش کلی درس انگیزه، تلاش، سختکوشی و عشق به خانواده گرفتم با صدایی محزون و نالان، دور از جونش مثل یه بیمار سخت تو مراحل آخر، میگه «من که امید به زندگی ندارم» دیگه جوش میارم. اتفاقی که خیلی کم میافته، ولی کلامش انقدر برام سنگین و پر از یاسه که انگار قلبم یک لحظه می ایسته و نمی تونم سکوت کنم. ‌

این روزها خیلی یاد دوتا حلقه ی دورمون میافتم. حلقه‌ی نگرانی، که درمورد بخش هایی از زندگیمونه که اراده و انتخاب ما درش تاثیری نداره: اگه جنگ بشه، اگه تصادف کنم، اگه بچه م مریض بشه، اگه سیل بیاد و کلی اگه ی دیگه. اگه هایی که ما هیچ نقش و تاثیری در بود و نبودشون نداریم.
حلقه‌ی نفوذ اون حلقه‌ایه که من عاشقشم: انتخاب و برنامه ریزی و تلاش برای اون تیکه هایی از زندگی که به من مربوطه و تو این روزهای کورونایی اون کاری که از من و ما، برای عبور از این گدار برمیاد.

گسترده شدن حلقه‌ی نگرانی یعنی تسلیم، یاس، سرخوردگی و هوار شدن کلی منفی بخاطر ارتعاش منفی ش.

به حلقه‌ی نگرانی‌مون رو ندیم، چون مثل بختک میافته رومون و خفه‌مون میکنه.

به حلقه‌ی نفوذمون پر و بال بدیم تا بدونیم و بتونیم در هر لحظه از زندگی چی میخواییم و براش چکار باید بکنیم، هم تو این روزهای کورونایی، هم تو تموم روزها.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.



مینا جون، تنها خاله‌ی مامان، از اون خانم گوگولی‌های خیلی تمیز خیلی خوش دست پخت بود. از اون خانم گوگولی‌های سختی کشیده‌ی پُر از ماجرا که گویا سختی‌ها یادش داده بودن میشه با سابیدن و برق انداختن و شستن و کیسه کشیدن بالا پایین های زندگی رو صاف و صوف کرد.

این کیسه کشیدن و سابیدن گهگاهی مشمول ما کوچک‌های خانواده هم میشد. کیسه‌ی زبر آغشته به روشور ِ مینا جون تو حموم گرم و دم کرده پوست ما رو می سابید و می سابید تا میرسید زیر گردن و اگه با زبون آمرانه حریفمون نمیشد که سرمون رو بالا بگیریم ازمون میخواست تا «جوجوهای سقف» رو بشمریم و ما هربار اسکل‌وار گول میخوردیم و نگاهمون رو میدوختیم به سقف تا جوجوهای نبوده رو بشمریم و مینا جون از فرصت استفاده میکرد و ساییدنی‌های زیرگلویی رو انجام میداد، ساییدنی تا حد رسیدن به زیرین ترین لایه ی پوست.نمی دونم از پوست زیر گلو چه کثیفی ای دیده بود که اینطور تنبیه اش میکرد.

ما بزرگ شدیم، حموم‌ها مدل فست فودی شدن، مینا جون پیر شد، ولی هرکدوممون باز هم بارها و بارها گول خوردیم، بارها و بارها برای شمردن جوجه‌ها سر بلند کردیم و بارها و بارها ساییده شدیم و صیقل داده شدیم و باز هم خیلی زود یادمون رفت.

نسل ما عادت کرد و بزرگ شد با پوست انداختن، صیقل داده شدن، ساییده شدن و دنبال جوجه‌ها تو سقف گشتن و هنوز هم سر به آسمون دنبال جوجه‌های سقف میگردیم، به هر بهایی.

 

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.



با اضطراب زیرلبی میگه پا چخماقی رو هم می بینین؟

احساس میکنم یه چیزی رو اشتباه و جابجا داره میگه ولی ازش رد میشم و فقط توضیح میدم که دیگه هفته های آخره و دیگه وقت دیدن این چیزا نیست و بیخود نگران نباشه و از روزهای آخرش کیف کنه و… گوش میکنه و من اندازه ها رو میگیرم و همون طور با اضطراب مانیتور رو نگاه میکنه و دوباره بعد از یه مدت میگه: ولی من نگران پا چخماقی بودنش هستم.

میگم ببین اشتباه نمیگی؟  اون سیبیله پسرته که الان هم خیلی چخماقی شده ها. پا چنبری منظورته؟، نگران نباش.
همون موقع پسرکش در تایید حرف من لگد جانانه ای به دلِ نگران مامانش میزنه.

بالاخره اضطرابه کمرنگ میشه، بالاخره لبخندکی میاد روی لبهاش و بالاخره پسرکش رو «میبینه».

اضطراب بد چیزیه. میتونه حتی چخماقی بودن رو از سیبیل بگیره بده به پا و مثل مار « چنبر » بزنه تو دل.
یادمون باشه بیخود و بی دلیل راهش ندیم تو حریم دلمون.

برای مطالعه ی سایز داستان های مطب کلیک کنید
برای مشاهده صفحه اینستاگرام سونوگرافی نیلو کلیک کنید.


logo-samandehi